میاندرود , روستای سوربن
هدیه استفاده مفید احتمالی از این وبلاگ , فاتحه برای مرحوم احمد زارع و دیگر درگذشتگان روستا

گزارش سفر به دودانگه ساری

دانلود نسخه (PDF)

      ( آنجا كه مردمانش جلوتراز خورشید ؛ در مزارع طلوع میكنند)

 در مرداد ماه 1366  محمود زارع .مازندران . ساری . سوربن  

     www.bahoo.blogfa.com

محمود زارعسوربن(میاندرود):بعد از یكسال تحصیل در دانشگاه با فراگیری تئوریها و نظریه های ذهنی ، جهت تحقیق پیرامون اثرات اجتماعی، اقتصادی مراكز جهاد دهستان در تاریخ 24 مرداد ماه سال 1366 به روستا رفتیم. روستاهائی كه تاكنون بدلیل كارم یا روستا زادگی ام كم ندیده ام ولی گوئی این بار عینكی دیگر بر چشم داشتم، عینك تحقیق و با نقش باصطلاح محقق وارد روستا شدیم.

     منطقه مورد تحقیق ما را منطقه دو دانگه شهرستان ساری ( روستای محمدآباد مركز دهستان )  كه یكی از جهادهای دهستان ما هم در آنجا مستقر بود، انتخاب كرده ایم. در بادی امر وارد جهاد دهستان شده ایم تا هماهنگیهای لازمه با مسئول آنجا صورت پذیرد. از ماشین كه پیاده شدیم و در حین رفتن بداخل ساختمان، یك راس گاومیش بومی با عصبانیت بسوی ما حمله ور شد، بطوری كه ما مجبور به فرار شدیم. دور و بر ساختمان جهاد دهستان كه بی حصار بود، پر بود از این گاوهای بومی و حیوانات اهلی دیگر.


     بالاخره داخل ساختمان شدیم و بعد از مدتی با مسئول جهاد دهستان به گفتگو نشستیم. ضمن گفتگو قضیه حمله گاومیش ها را مطرح كردیم كه نهایتا دریافتیم كه این بنده خداها هم دچار مشكلات زیادی در این خصوص هستند. با تبسمی گفتند كه مدتی فبل یكی از این گاو میش ها با شاخش شیشه یكی از پنجره های ساختمان این مركز را شكسته اند. گفتیم چرا فكری بحال این مشكل نمیكنید، مثلا چرا دور مركز را حصاركشی نمیكنید؟ گفت كه فكر زیاد كردیم و حرف هم زیاد زدهایم و مقدمات را هم فراهم ساخته ایم اما...این تازه مشكل خیلی ناچیز و ابتدائی ماست...انشاء الله... در عرض این چند هفته خودتان متوجه خواهید شد كه...!

     خلاصه متوجه شدیم كه برادران آنجا دلی پردرد دارند. در نهایت به ما گفتند كه اگر عندالله میخواهید تحقیق كنید واقعیات را منعكس نمایید و از همین مشكل كوچك بی حصاری ساختمان شروع كنید. ما هم قول دادیم تا آنجا كه در توان باشد و بهتر " صلاح باشد " حتما این كار را از راه صحیح و قانونی و بطوری كه درد به دردشناس برسد و بنحوی كه باصطلاح نتیجه تحقیق ما ( كه گزارش گونه ای خواهد بود ) ممهور به مهر عدم تكثیر نشود، خواهیم كرد. اما گفتیم شما كه فرمودید ، ما هم فكر كردیم و هم حرف زدیم و هم مقدمات را فراهم ساخته بودیم، ما كه كار دیگری غیر از شما نمیتوانیم انجام دهیم. اگر غرض انعكاس است كه شما خود این مشكلات را منعكس نموده اید!

     علی ایحال پیش خودمان اینجوری فكر كردیم كه شاید مشكلات مهمتری موجود بود كه در پرتو تز" الاهم و فالاهم " به اینها چندان توجهی نشده است. و با این توجیه خیال خودمان را راحت كرده ایم!!!

     برگردیم سر اصل مطلب ؛ در راستای اهداف تحقیق در تاریخ 24/5/1366 بهمراه گروه مطالعاتی به یكی از روستاهای منطقه بنام " پاشاكلاه " رفتیم، سراغ منزل شورای اسلامی ( بقول خود شوراها مصیبت كش و بلاكش مامورین دولتی ) را از بچه های داخل میدان محل كه مشغول بازی بودند، گرفتیم. یكی از بچه ها سوار ماشین ما شد و با هم به سراغ منزل شورای اسلامی رفتیم. حریم منازل روستا با چپرهائی كه از چوب و برگ و شاخه درختان تهیه میشود، پوشانده بود. كوچه ها خاكی و خالی از جمعیت بود، تقریبا روستا را سكوت فرا گرفته بود، فقط گاهگاهی صدای به به گاو یا صدای جیغ بچه ای كوچك سكوت پررمز و راز روستا را درهم می شكست.

     ماشین ما با صدای دلخراش و تقریبا وصله ناجور و احیانا ناآشنا برای بعضی یا حتی غیر منتظره برای افرادی، در برهم زدن سكوت و ابهت با صفای روستا نقش اصلی را داشت. بچه های ده را خیلی بشاش و گشاده رو دیدیم. نكته جالب توجه، كنجكاوی و تجسس بچه ها از اینكه ما برای چه آمده ایم؟ از كجا؟ بهر چه؟ چرا؟ و..... برایم بود !  بالاخره بخانه شورا رسیدیم، قبل از پیاده شدن از اتومبیل صدای تعارف و دعوت  آقای ش . م عضو شورای اسلامی محل بگوشمان خورد؛ بفرمائید، بفرمائید!

     ساختمانی تقریبا دو طبقه ، ساخته شده از چوب و گل كه طبقه زیرین آن نقش انبار را داشت، داخل حیاط شدیم و از پله ها بالا رفتیم، كفش ها را در آوردیم. بعد از احوالپرسی و روبوسی داخل منزل شدیم آنچنان برخورد مودبانه و صادقانه ای داشت كه من بیش از حد شرمنده شدم. با انسانی صمیمی ، پاك كه از چهره اش صداقت و صفا نمایان بود، مردی با حدود 45 سال سن ، دستهای پینه بسته كه به هنگام مصافحه و دست دادن آنقدر سرشار از لذت معنوی شدیم كه باصطلاح وصف حال " یدرك و لا یوصف " میباشد. دلم میخواست بر دستهای این مرد زحمتكش و محروم محترم بوسه زنم كه با این عمل احساس آرامش وجدانی تقریبا یكساله ای را برای خویش فراهم كنم. با چنین انسانی روبرو شدم، زن خانواده با برخورد صمیمانه و مادرانه و پاك و بی آلایش خود یك بار دیگر صداقت ناب و صافی و سادگی انسانی را برایم تجسم نمود. من در ته دلم به این فكر جوانه زده در ذهنم می اندیشیدم كه ما برای توسعه چه چیزی برای این مردم آمده ایم ؟ اگر هدف غائی و نهائی توسعه ؛ توسعه شخصیت انسانی و معنوی انسانهاست ، كه هست ؛ ما آیا زیره به كرمان نبرده ایم؟!!  و بخود میگفتم؛ پدر ، مادر! اگر از این منطقه مهاجرت كنید و كلا از روستا مهاجرت كنید ( گرچه زندگی و ماندن در روستا سخت است ) و راهی شهرها جهت تامین رفاه بیشتر بشوید ( كما اینكه خیلی ها شدند ) در حقیقت از این انسانیت و صمیمیت هم احتمالا مهاجرت خواهید كرد!!

      گویا محیط با صفای روستا این گوهرناب خویش را از دست مهاجرینش میگیرد. و در دامن خود نگه می دارد. ته دلم میگفتم ؛ شماها باشید؛ نكند روزی شماها بروید به شهرها ، نه به جهت اینكه در آنصورت خدمات رسانی به شهرها برای دستگاههای دولتی مشكل خواهد شد؛ نه ، یا تنها به جهت اینكه كشاورزی كم میشود و امثالهم؛ كه اینها مقوله های اقتصادی اند، بلكه میگفتم شماها در روستا بمانید و این محیط را زنده و برپا نگهدارید تا شاهدی باشید برای كسانی كه بعدها خواهند آمد.

      شما نمونه اید، الگوئید، انسانید، شما در راهی میان بر از طریق قلب و دل و عشق ؛ تقرب به خدا دارید. چرا كه، اینهمه پاكید و صادق و صمیمی و بی آلایش .

      شاهدی باشید كه بتوانیم ادعا كنیم به كسانی به اینكه تنها از راه عقل و استدلال و فلسفه بافی نمیتوان بخداوند قرب یافت و انسان شد و پاك زیست.

      شماها بمانید. خواهد رسید آنروزی كه وجدان انسانیت از زرق و برقهای شهر و شهری ؛ از محیطهائی كه تنها با عقل حسابگر مزین شده و رنگ گرفته و نظم دارد؛ خسته شود؛ كه در آن روز بناچار مامنی می باید.

     چه جائی بهتر از مكانی كه شمائید. ته دلم میگفتم مبادا روزی از این مكان مهاجرت كنند؛ مهاجرت از این مكان ؛ یعنی مهاجرت از خویشتن خویش. میگفتم در شهر انسان دیگری میشوید.

      تاكید قلبی ما از عدم مهاجرت این مردان خدا و تشویق به ماندنشان در روستا تنها بدین جهت نیست كه بگوئیم اگر شماها نباشید كشاورزی ضربه خواهد خورد! و یا آنكه شماها باشید كه تا بكارید؛ عرق بریزید؛ دستهاتان پینه دار شود؛ شب و روزتان معلوم نباشد؛ بكارید؛ اگر نكارید دیگران ندارند كه بخورند و آنوقت بر دولت فشار می آورند و فشار بدولت یعنی ... دیگر هیچ!!  نه ؛ این منظورما نیست از عدم مهاجرت این عزیزان. اگر اینگونه فكر كنیم در حقیقت نوعی خیانت پیشه گی است. و خداوند بر ما رحم فرماید، به صالح ترین افراد اینگونه نظر داشتن....؟!

     آنها هم میدانند و میگویند و گفته اند كه هر چقدرهم به ما برسند تا ما در روستا باشیم و بدین كیفیت معیشت خودمان را از طریق كشاورزی تامین كنیم، چندان چنگی از نظر مالی بدل نمی زند. اگر می گوئید، با اجرای برنامه ها،طرحها و پروژه ها ؛  روستاهائی داریم كه مثلا با كشت مكانیزه فلان شدند و درآمد آنها فلان شد و با یكپارچه نمودن زمینها و تسطیح اراضی و بهبود در آبیاری و... سطح زیر كشت و مقداری محصول در هكتار و درآمد روستائی بالا رفت؛ اما در قبالش هیچ فكر كرده اید كه این پیروزی؟!! در قبال از دست دادن چه چیزهائی برای روستا و روستائی؛ بدست آمد. ولی تضادی را داشتم كه و میدانستم كه نیاید این دو را مانعة الجمع دانست . باید پیوندی شعورمدارانه بین ایندو برقرار كرد تا بجای تخریب هم ، در تایید هم باشند.

     من مرتجع و غارگرا و ضد علم و تكنولوژی نیستم و غرضم هم نفی اینها نیست، اما این را هم بدانید تاكنون روستاهائی كه شبه شهر وباصطلاح  صنعت زده و... شدند؛ شاید رشد داشته اند ولی توسعه خیر! یا حتی روستاهائی كه طرحهای عمرانی، كشاورزی و... در آنها اجراء و پیاده شد، آری رشد داشته اند ولی توسعه هرگز.

      در همین منطقه مورد تحقیق ما بصورت عینی شاهد بودیم و مدرك هم جمع آوری شده در قالب پرسشنامه داریم كه هر جا بیشتر اینگونه اقدامات صورت پذیرفت، مردم بیشتر متوقع بار آمده اند، بیشتر چشم به غیر دارند؛ منتظرند تا دیگران بیایند و برای آنها كار كنند. بنوعی میشود گفت؛ استقلال وآن روحیه اتكای بخود كه مایه اصلی است از آنها گرفته شد. چرا؟ بخاطر اینكه تمام برنامه ریزیها فقط به بعد سازندگی توجه داشته اند نه به بعد بالندگی و توسعه، به رشد توجه شده نه به توسعه.

     فعلا جای طول و تفصیل این بحث نیست كه اگر خدای بخواهد بجای خود عنوان خواهیم داشت غرض این بود ، اصرار بر عدم مهاجرت این عزیزان ، اصرار بر عدم تهی شدن آنهاست. اصرار بر كوپنی نشدن آنها، اصرار بر باكره بودن آنها، اصرار بر پاك بودن و به صدق زیستن آنهاست. اصرار داریم كه در آنجا، با سجایای اخلاقی و انسانی و خدائی بیشتری میتوانند زندگی كنند، چرا كه انبیاء هم برای این گونه هدایت آمده اند؛ انسان معنوی بسازند، نه حیوانات مادی. در فضای پاك روستا بهتر میتوان بدین رفعت رسید. بستر روستا آماده تر است؛ آنجا از نزول و ربا و بالاكش؛ دیركرد و... خبری نیست. آنجا از خط و ربط و... خبری نیست، آنجا تنها به هم خطها نیست كه مسئولیت میدهند، آنجا تنها به همد ین ها كمك میكنند. آنجا غرضهای سیاسی آنها ، گرفتار كینه جوئی و انتقام كشی و حسد و حق كشی شان نمی كند. آنجا كشاورزان قبل از خورشید در مزارع طلوع میكنند. صدای زنگ كارشان نغمه خروسخوان سحری است كه با نماز و نیایش باستقبال روز یعنی كار میروند. چه بگویم ، قلم قاصر است آنجا همانجائی است كه اینجا نیست. پس بمان ای برادر و خواهر روستائی!

     داخل اتاق رفتیم ؛ بعد از احوالپرسی بلافاصله برایمان چای آوردند و بهمراهش نان و پنیر محلی كه...! ما زنگ در خانه آنها را بصدا در نیاوردیم كه اجازه ورود بخواهیم، ما یا الله گفتیم و همین جمله مباركه اذن دخول ماشد. از ما نپرسیدند، با كی كار دارید؟ ما را بدون در نظر گرفتن تیپ و هیئت و ماشین و... دنگ و فنگ ، حبیب خدا " مهمان " شمردند و گرممان گرفتند.

     قصد و هدف ما از مسافرت یا شاید " مزاحمت " همانطور كه بدوا عرض كردم تحقیقات ومطالعات اجتماعی روستائی كه هم كار عملی درسی دانشگاهی ما بود و هم وزارت جهاد سازندگی میخواست باصطلاح در قالب یك مطالعه دانشجوئی پیرامون اثرات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، كاركردهای جهاد دهستان، داشته باشد، برای دست یابی بدین مقصود، چند پرسشنامه جهت جمع آوری اطلاعات از روستا و بعضی از خانوارهای نمونه آماری و خود جهاد دهستان ، تهیه دیده بودیم كه می بایست بعنوان مقدمه مرحله تحقیق از طریق شورا و مردم روستا، باین اطلاعات دست می یافتیم، تقریبا اگر بطور ضرب العجلی كار میكردیم حدود 3 الی 4 ساعت در هر روستا تنها كار جمع آوری داشتیم. لذا شروع نمودیم به سئوالات و پرسش نمودن، رگبار پرسشها و سئوالات از سوی دوست و همكارم شروع شد. نام – نام خانوادگی – تعداد فرزند – سن – شغل – مقدار زمین – منبع درآمد – نوع زراعت – میزان بازدهی محصولات – بازار فروش – كارهای جهاد در روستا و دهها سئوال دیگر این چنینی!

     نكته جالب توجه برای بنده این بود كه ، وقتی سوال از صنایع دستی شد؛ زن خانواده آمد و گلیم و جاجیم بافته شده حود را ، از لای لحاف انبار شده بیرون آورد و آنرا پهن نمود و گفت: ما اینها را می بافیم و با حالتی و احساسی خاص كه آمیخته با نوعی افتخار بود، سعی در نمایاندن هنر خویش بود ( و تواینجا را مقایسه كن با بعضی از زنها در شهرها كه چگونه سعی در نمایاندن هنر ؟! خویش دارند؟!!! ) كه ؛ متاسفانه ... قدر زر زرگر شناسد / قدر گوهر گوهری. حال همین زن روستائی هنرمند و پاك  را در صدا و سیمایمان گاه به سخریه میگیرند تا بعض از همتایان ؟! شان در دیگر مناطق بخندند!!

     جاجیم كه به زبان محلی به آن "  گلیج " میگویند، با طرحی ساده و زیبا و با صفا و رنگهای متناسب مثل خودشان ، برای ما جالب توجه بود. اصلا همه چیز را گویا این پاك دلان روستائی مثل خودشان می بافند و میسازند و درست می كنند، همه چیز صاف و ساده و با صفا ، درست مثل خودشان، از شلوغی، پیچیدگی، چندرنگی اثری نیست، چون چندرنگی را دوست ندارند، پیچیدگی در شهرها و محیط حاشیه شهرهاست. كه آنهم متاثر از فرهنگهای وارداتی غربی است.

      نه تنها طرحهائی كه روی صنایع دستی شان نمایان است ساده است بلكه دیگر كارهایشان هم بی شیله پیله است، آوازهایشان ، اگر بخواهند بخوانند بدون هماهنگی موسیقی های گوش خراش جاز، و... فقط با حنجره صاف و خوب و دلچسب روابط شان هم از پیچیدگیهای بی مورد و اعصاب خوردكن و انسان خراب كن و حقه ها و كلك ها بدور است همه چیزهماهنگ با طبیعت پاك و خدائی این منطقه كوهستانی است.

      بالاخره جواب سئوالات را گرفتیم صادقانه پاسخ می گفتند، سیاسی كاری نمیكردند، از مشكلات، از كمبودها، از گرفتاریها، از نداشتن ها از محرومیتها، از تبعیضاتی كه در حقشان بروا رفت، از عدم برخورداری از حداقل امكانات بهداشتی و خدماتی بالاخره از هر چه كه می بایست داشته باشند و نداشته اند، و همه اینها را از جهاد متوقع بودند و حق هم داشتند تقریبا جز جهاد چه كسی میتوانست و میتواند در روستاهای این چنینی لااقل به درددلهای این روستائیان گوش فرا دهد، بما می گفتند، حرفهای ما به جائی نمی رسد، صدای ما كوتاه است، كمتر بحرف ما گوش میدهند و اصلا ما هم بلد نیستیم با زبان مسئولین با آنها حرف بزنیم، شما این درددلهای ما را بگوش مسئولین برسانید، غافل از اینكه ما ... بسیار دست كوتاهی داشتیم و مسئولین... هم پایشان بر نخیل بود...!

     از چهره هایشان صمیمیت می بارید؛ چرا من این چهره ها را ستایش نكنم. آنهم در این شرایط گاه جهنمی روزگاری كه باصطلاح سیاستمداران ساخته اند.

      دیدار و ستایش این چهره های پاك و بی آلایش ؛ اصلا نشاط آور است. آنها با نگاهها و چشمهایشان ما را نمی ترساندند، همیشه نهی از منكر نمی كردند بلكه با صمیمیت شان نه تنها امر به معروف ، بلكه جاذبه به معروف را در ما ایجاد میكردند.

     مگر خدا برای چه انسان را خلق كرده است؟! این بشر دوپا چرا بر روی این خاك ، اسكان موقت یافته ، آیا جز برای این است كه انسان باشد و صمیمی و پاك و خوب و خدائی!!! و اینها انصافا انسان بودند.

     آری از جهاد همه چیز را توقع داشتند ، یك روستائی از روستای "  كتریم " بنام ع . ب میگفت : مسئولین ادارات دیگر ، علم دارند ولی حلم ندارند! میگفت برای آنها در دوره شاه چه شد چه شد ؛ بود اما حالا چه بود چه بود ؛ است. كار نمی كنند و فقط حرف میزنند.

     آنها راست میگفتند. یك نمونه را بنده خدمتتان عرض كنم. یكی از استادان ما در دانشگاه تهران آقای دكتر مصطفی ازكیا ، روزی در جلسه درس می گفت : " ... جهت یك تحقیقی به یكی از دهستانها رفته بودم و كار تحقیقی مان هم در خصوص مراكز خدمات بود. میگفت : در یك منطقه كه خربزه كشت میكردند رفتیم و از ماشین پیاده شدیم. كنار یك مزرعه ، یك كشاورز یك خربزه را برای ما پاره كرد. خیلی شیرین و آبدار بود. باغ سرسبز با بیشه های خربزه و سالم. در كنار این مزرعه زنده؛ با تعجب دیدیم كه یك مزرعه خشك با بوته های تقریبا مرده خربزه دیده میشود، از كشاورز پرسیدم كه چرا این زمین بوته هاش اینجوری زرد و پژمرده است؟ در صورتی كه زمین شما در كنار این مزرعه بدین صورت سرسبز و زنده میباشد. كشاورز در جواب گفت: من با تجربه ام و بلدم كه چگونه خربزه بكارم و چه موقع سمپاشی كنم و ...! گفتم مگر مزرعه بغل دستی چكار كرد كه بدین صورت بوته های بی برو پژمرده دارد. گفت: سم را بی موقع در مزرعه پاشید. گفتم این زمین مال كیست؟ گفت یك مهندس مروج مركز خدمات این زمین را خریده است و كشت میكند!!! ..."

     خوب شما دقت كنید؛ فردی كه یك مهندس هست، مروج است ، هنوز بلد نیست كه چه موقع مزرعه را سمپاشی كند؛ اما یك كشاورز بیسواد و امی میداند كه چه موقع سمپاشی و چه موقع كودپاشی كند. ولی حالا بیا و ببین ادعا را!!! تازه اینها برای ترویج به این دهقانان بروستا میروند!

     تنها آمار دادن كه ما در فلان مراكز این تعداد مهندس و متخصص داریم كه درد كشاورز و مشكل كشاورزی را حل نمیكند. مقداری تعهد ، مقداری دلسوزی ، مقداری ایثار ، مقداری محروم دوستی و... لازم است. و این است كه مردم حتی در مشاورات و بگو مگوهای محلی ، جهاد را مسئول حل و فصل میدانند؛ بگذریم.

     دیگری میگفت من اعتقادی ندارم كه پیغمبر ( ص ) دست كشاورز را بوسید! اگر پیامبر (ص) چنین كرد، در مملكتی كه مال رسول الله است برای كشاورز بیشتر كار میكردند ( آقای ع . ب ). من در جوابش جمله ای از شهید بهشتی را نقل كردم و گفتم : حاج آقا ، انسان موجودیست خودساز و محیط ساز. اسلام انسان را اینگونه بما معرفی كرده است. بساز ، ولو در این ساختن بسوزی. برگشت بمن گفت: همه این حرفا بالای سر ما. روی چشم ما. قبول داریم و ادامه داد كه : روزی در اینجا یكی از وعاظ میفرمود : آقا ! زن اگر بخواهد میتواند جهت شیر دادن به فرزند از شوهرش پول مطالبه كند. میگفت ؛ من به آن حاج آقا گفتم ؛ این تقاضا برای عیال محترمه شما شاید مصداق داشته باشد ، اما خانم من اگر پشت سر من در مزرعه و... نباشد ؛ اصلا نمیشود زندگی كرد، تا آنوقت جای طرح این مسائل باشد! مسئله درست است ولی موقعیت نیست كه بتوان بدین مسائل رسید.( پایان بخش نخست )

.... ادامه دارد .....




نوع مطلب : گزارش (سفرنامه)، خاطرات، آثار محمود زارع ، 
برچسب ها : محمود زارع، ساری، دودانگه، گزارش تحقیقی، سفرنامه،
لینک های مرتبط : آبگینه ساری، گزارش سفر به دودانگه ساری(قسمت دوم ) / محمود زارع،

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


...محمود زارع
...مازندران,ساری,روستای سوربن, مقالات محمود زارع,

مدیر وبلاگ : محمود زارع
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


آثار و تالیفات محمود زارع


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic